معرفی کتاب: فقط برایم نامه بنویس – عشاق گولاگ

معرفی جامعی بر کتاب فقط برایم نامه بنویس

 مدرن و بازسازی نهادی بود کهن که هومر در حماسه‌هایش آن را سرنوشت محتوم اسیران جنگی می‌دانست و فیلسوفان یونانی مأمن موجوداتی در خدمت گزیدگان و اهل اندیشه و هنر. اگر بردگان آن روزگاران به ناچار وادار به ساختن کانال‌های آبیاری، توسعه‌ی راه‌های بازرگانی، پل‌ها و اماکن ورزشی و نمایشی و قصرها و ییلاق‌های سلطنتی و اشرافی می‌شدند، بردگان گولاگ نیز با جیره‌ی کمتر و ساعات روز و شب بیشتر مجبور به ساختن آبراه‌ها، هزاران کیلومتر راه‌آهن و شکستن و حمل صدها هزار خروار سنگ و صخره و حفر تونل برای مترو و تأسیسات عظیم دولتی بودند.

گولاگ یک نظام برده‌داری بود به وسعت طول و عرض روسیه: از جزایر دریای سفید تا سواحل دریای سیاه، از قطب شمال تا دشت‌های آسیای مرکزی، از مورمانسک تا ورکوتا و قزاقستان و از مرکز مسکو تا حوالی لنینگراد. عنوان گولاگ (Gulag) برگرفته از حروف اول Glavnoe (مرکز) Upravlenie (اداره) Lagerei (اردوگاه) است و در مجموع به معنی اداره‌ی مرکزی اردوگاه. از عنوان گولاگ به مرور زمان تنها برای اردوگاه‌های کار اجباری استفاده نمی‌شد، بلکه خود به اشکال مختلِف یک نظام مستقل برده‌داری در اتحاد شوروی محسوب می‌شد، مانند اردوگاه‌های کار، اردوگاه‌های جزایی، اردوگاه‌های جنایی و سیاسی، اردوگاه‌های زنان، اردوگاه‌های کودکان و اردوگاه‌های موقتی. گولاگ در واقع یک نظام سرکوبگر بود که زندانیان آن را «چرخ گوشت» می‌خواندند: بازداشت، بازجویی، انتقال با کامیون‌های ویژه‌ی احشام، کار اجباری، نابود کردن خانواده‌ها، تبعیدهای دراز مدت، مرگ زودرس و غیرضروری.

سابقه‌ی گولاگ معاصر به سده‌های گذشته باز می‌گشت. بریگادهای کار اجباری در سیبریه از سده‌ی هفدهم تا اوایل سده‌ی بیستم فعال بودند. سرکوب گروهی مخالفان حقیقی و ساختگی از همان روزهای نخست انقلاب اکتبر رواج داشت. لنین رهبر آن انقلاب در تابستان 1918 از پیروانش خواست تا «عناصر غیرقابل‌اعتماد» در اردوگاه‌های خارج از شهرهای بزرگ نگهداری شوند و تحت مراقبت شدید باشند. انبوهی از نخبگان و گزیدگان اجتماعی، بازرگانان سرمایه‌دار و مردمانی که به دروغ «دشمنان» بالقوه‌ی «خلق» می‌نامیدند به موقع بازداشت و زندانی شدند. تا پیش از 1921 در چهل و سه استان روسیه‌ی شورایی، هشتاد و چهار اردوگاه برپا شده بود که «دشمنان خلق» بیشترین شمار زندانیان آن بودند.
از 1929 اردوگاه‌ها اهمیت تازه‌ای یافت.

استالین در این سال تصمیم گرفت تا برای شتاب بخشیدن به صنعتی شدن اتحاد شوروی و لزوماً استخراج معادن ارزشمند نواحی غیرقابل‌سکونت ماورای شمال از نیروی کار رایگان بهره‌برداری کند. در همین سال تشکیلات پلیسی و امنیتی، نظام حقوقی و جزایی کشور را به دست گرفت و به مرور سرپرستی و اداره‌ی تمام اردوگاه‌ها و زندان‌ها را از حوزه‌ی قضایی منفک و زیرمجموعه‌ی خود دانست. بازداشت‌های گسترده‌ی سال‌های 1937 و 1938 باعث افزایش شدید تعداد زندانیان گردید. برخلاف انتظار عمومی شمار زندانیان در اواخر آن دهه کاهش نیافت، بلکه در طول جنگ افزایش چشم‌گیری یافت و در اوایل دهه‌ی 1950 به اوج خود رسید. اردوگاه‌های کار اجباری در همین دوران نقش محوری در اقتصاد اتحاد شوروی سوسیالیستی داشت. گولاگ در آن سال‌ها یک‌سوم طلای کشور را تولید می‌کرد و نقش اساسی در استخراج زغال سنگ و تولید چوب و الوار داشت. در دوران حیات رژیم اتحاد شوروی حدود 470 اردوگاه تأسیس گردید که بر هزاران اردوگاه کوچک‌تر (کلنی) در سراسر کشور نظارت داشت. تعداد زندانیان هریک از چند صد نفر تا چند هزار نفر برآورد می‌شد. از زندانیان گولاگ، تقریباً در تمام مشاغل و صنایع ضروری و گاه بسیار پیشرفته استفاده می‌شد. از جمله در کارخانه‌ها، پروژه‌های راه‌سازی، کارهای ساختمانی، کشیدن خطوط راه‌آهن و آبراه‌ها کشت و زرع، الوارکشی، طراحی صنایع نظامی و انواع هواپیماها.1

محل زندگی اسیران گولاگ از سایر مردم جدا بود و محل اقامت‌شان به کشوری در درون کشور دیگر شباهت داشت. زندانیان ادبیات خاص خود را داشتند و نوع شرارت‌ها و قهرمانان‌شان با دیگران متفاوت بود. آنانی که با هم زیسته بودند و دیگرانی که از روی وظیفه و شغل نگهبانی با آنان سر و کار داشتند، سال‌ها بعد با نگاهی اجمالی، حتی به هنگام تردد در خیابانی یکدیگر را می‌شناختند. زندانیان گولاک به جز پایان یافتن مدت محکومیت خود ممکن بود به خاطر پیوستن به ارتش سرخ، ابتلاء به بیماری لاعلاج، گمارده شدن به سمت‌هایی چون بازرسی و نگهبانی و جز آن آزاد شوند.
از سال 1929که اردوگاه‌ها رو به گسترش نهاد تا اوج توسعه‌ی خود در 1953 و مرگ استالین طبق منصفانه‌ترین برآوردها هیجده میلیون نفر سر از گولاگ درآوردند. شش میلیون نفر دیگر به بیابان‌های قزاقستان و یا جنگل‌های سیبریه تبعید شدند. پس از مرگ استالین جانشینانش اردوگاه‌ها را تعطیل کردند. در واقع اردوگاه‌ها را تغییر شکل دادند و در دهه‌ی 1970 و 1980 برای نسل جدیدی از زندانیان که دست به فعالیت‌های دموکراتیک می‌زدند و همچنین ملیت‌های غیر روس اقمار اتحاد شوروی آماده گردید. گورباچف که خود نوه‌ی یکی از زندانیان گولاگ بود در سال 1987 شروع به انحلال اردوگاه‌های سیاسی کرد. به اعتباری می‌توان گفت که مدت استقرار نظام اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و نظام مدرن گولاگ دو مقوله و پدیده‌ی توأمان بودند.

تلاقی جامعه و فرهنگ روشنفکری با موضوع استالینیسم و گولاگ از مباحث حیرت‌انگیز و گاه طنزآمیز شش هفت دهه‌ی اخیر بوده است. شهرت فیلسوف آلمانی مارتین هایدگر به خاطر دفاع از نازیسم لطمه‌ی فراوانی دید، علاقه و اشتیاقی که پیش از جنایات هیتلر مطرح شده بود. اما معروفیت فیلسوفانی چون ژان‌پل ‌سارتر به علت حمایت صریح و تند و تیزشان از استالین، حتی در سال‌های پس از جنگ که بسیاری از جنایات آن خود کامه برملا شده بود، آسیب ندید.
هایدگر در اول ماه مه به حزب ناسیونال سوسیالیست پیوست. تصمیم هایدگر از سر جوانی و بی‌خبری نبود، چون چهل سال از عمرش می‌گذشت. چند روز پس از انتصاب هایدگر به ریاست دانشگاه فرایبورگ مراسم کتاب‌سوزان در روز 10 ماه مه 1933 در بسیاری از شهرهای آلمان برگزار شد. انتصابش به ریاست آن دانشگاه، با عنوان برساخته‌ی خودش «رهبر(Führer) دانشگاه» پاداش او در آن همدلی بود که به هنگام درخواستش از مردم سرمست آلمان در آستانه مراجعه به آراء عمومی در 12 نوامبر در رأی دادن به سرجوخه‌ی اتریشی به اوج خود رسید. همان به اصطلاح عقلانیتی که به این ایدئولوژی اجازه داد تا به مدت 12 سال بر جامعه آلمان استیلای کامل داشته باشد

وقتی در 25 ژوئن 1950 کره‌ی شمالی به کره‌ی جنوبی حمله کرد، واکنش کسانی چون پیکاسو و سارتر، آن بود که چون شوروی در برابر تهدید جنگ سوم طرفدار صلح است، می‌بایست از مخالفت گسترده‌ی جهانی با آن تهاجم خودداری ورزید. پیکاسو با کشیدن تصویر کبوتری، صلح‌طلبی بلشویک‌ها را جهانی ساخت و سارتر که خود مانند مارکس دست‌پرورده‌ی تربیتی بورژوایی بود با صدایی رسا اعلام کرد که من «از این لحظه به بعد نفرت خود از بورژوازی» را در درونم نهادینه کردم و «هرگز آن را رها نخواهم کرد.» از آن جایی که سارتر در دورانی از بی‌خردی، ماتریالیسم تاریخی را فلسفه‌ی منسوخ‌ناشدنی می‌دانست و مفتضح‌تر از آن، یگانه فلسفه‌ی بزرگ طی اعصار، او و چپ‌گرایان دیگر از پدیده‌هایی چون فساد، واپس‌گرایی و هر کشور بورژوامنشی احساس انزجار می‌کردند و فاشیست‌هایی چون دریو لاروشل و روبر برازیاک، آلمانی‌ها را به خاطر نابود کردن نظام منحط قدیم و تحت سلطه‌ی یهودیان، لیبرال‌ها و فراماسون‌ها را می‌ستودند. این چنین شد که ضد سامیان، عناصر ناباب، خداترسان و «فرانسه‌ی پاک‌نهاد» بار دیگر پشت سر امیال خیرخواهانه‌ی پتن «قهرمان کبیر» جنگ بزرگ گرد آمدند. در ترانه‌ای خوانده می‌شد: آتشی مقدس در سرزمین ملی سربرآورده… ای مارشال آماده‌ایم!
سارتر یک‌بار نوشت که: چون ما عضو حزب کمونیست نبودیم وظیفه نداشتیم درباره‌ی اردوگاه‌های کار اجباری شوروی دست به قلم ببریم. ما فقط می‌توانستیم در مشاجرات مربوط به ذات و اصل سیستم دخالت کنیم. او در دیداری با آلبر کامو می‌گوید: «مثل تو من هم این اردوگاه‌ها را تحمل‌ناپذیر می‌دانم، اما در عین‌حال دلم نمی‌خواهد این موضوع هر روز در روزنامه‌های بورژوایی مطرح شود.»

گفتن و نوشتن مکرر شمار کسانی که از ترور و قحطی در دهه‌ی 1930 در اوکراین، که استالین باعث و بانی آن بود، جان باختند بیش از تعداد یهودیانی بود که به دستور هیتلر نابود شدند که نه تنها باعث تحریک افکار عمومی در میان قشرهای تحصیلکرده و روشنفکر نشد، بلکه اصولاً به این‌گونه تصفیه‌های گسترده به عنوان راهی ضروری برای پیشرفت و توسعه‌ی عمومی می‌نگریستند.

گروه‌های کوچکی از چپ‌های غربی در توجیه اردوگاه‌های کار اجباری در اتحاد شوروی با مشکل روبرو بودند، همین‌طور درباب دوران وحشت سال‌های 1930. در 1936 که میلیون‌ها دهقان روسی در اردوگاه‌ها بودند، سیدنی و بتائریس وب پژوهش مفصلی را منتشر کردند که از جمله در آن آمده بود «دهقانان ستم‌دیده روس به مرور در حال آشنایی با آزادی‌های سیاسی معقول و شایسته هستند.» هم‌زمان با محاکمات فرمایشی مسکو و محکوم شناختن هزاران نفر از اعضای بی‌گناه حزب به دستور استالین، برتولت برشت نمایشنامه‌نویس پرآوازه‌ی آلمانی به سیدنی هوک می‌گوید: «هرچه بیشتر بی‌گناه باشند، بیشتر مستحق مرگ هستند.»

از انقلاب بلشویک‌ها به بعد اطلاعات رسمی درباره‌ی اردوگاه‌های کار اجباری در دسترس همگان بود. یکی از مشهورترین روایت‌ها درباره‌ی نخستین اردوگاه‌ها، ماجرای احداث آبراه دریای سفید بود که حتی به زبان انگلیسی هم منتشر شد. تنها نمی‌توان حماقت را به عنوان پاسخی قانع‌کننده برای نادیده گرفتن آن گزارش از طرف روشنفکران غربی تلقی کرد. از سوی دیگر دست راستی‌ها کوشیدند که اتحاد شوروی را به خاطر آدم‌کشی‌هایش محکوم کنند، اما آنان از روش‌هایی استفاده کردند که به خودشان لطمه زد. بدون تردید مردی که بیشترین صدمه را وارد ساخت جو مکارتی بود. اسناد اخیر نشان می‌دهد که به رغم صحت پاره‌ای اتهامات وارده از سوی او به کسانی که تا‌حدی با ایده‌ی کمونیسم همدلی داشتند، از اعتبار اصل ماجرا کاست و متهم به شووینیسم شد.

دولت‌مردان غربی با موافقت با بازگشت هزاران نفر از اتباع روسیه به کشورشان در واقع آنان را به سوی مرگ فرستادند و در اجلاس یالتا میلیون‌ها نفر را به قیمومت حکومت روسیه‌ی شوروی درآوردند. هیچ‌کس به این قضیه نمی‌اندیشد که دولت‌های غربی یک آدم کش را به کمک آدم کش دیگری از پای درآوردند. هیچ‌کس نمی‌خواهد به یاد آورد که نجات تنها دولت توتالیتر جهان بدون همکاری و کمک گسترده جهان غرب امکان‌پذیر نبود. آنتونی ایدن وزیر امور خارجه‌ی بریتانیا می‌گفت: «من دلبستگی خاصی به استالین دارم. او هیچ‌وقت زیر حرفش نمی‌زند.» انبوهی تصاویر در دست است که استالین و چرچیل و روزولت را سرخوش و خندان از پیروزی نشان می‌دهد.

رهبران رژیم جدید روسیه در سال 1917 لازم نبود برای اقدامات خشونت‌بارشان به نظام‌های دیگر بنگرند و از آنان تقلید کنند. روسیه خود از بدو تأسیس در سده‌ی هفدهم موازینی برای تبعید اتباعش داشت. این سنت برای نخستین‌بار با اعلام قانون سال 1649 رسمیت یافت. این مجازات در آن زمان از مجازات‌های دیگر سبک‌تر به نظر می‌رسید. البته در مقایسه با مجازات‌هایی چون اعدام، داغ‌ و یا مثله کردن مجرمین. شمار زیادی از روشفکران روسیه و نویسندگان، از جمله پوشکین مشمول تبعید شدند. آنتوان چخوف در سال 1890 که در اوج دوران شهرت خویش بود برای بازدید از تبعیدگاه‌های موجود در روسیه به جزیره‌ی ساخالین رفت. او قبل از حرکت به ناشرش نوشت: «ما اجازه می‌دهیم میلیون‌ها نفر بدون دلیل و علت در زندان‌ها بپوسند، بدون آن که به درد دل‌شان رسیدگی شود. ما با روش‌های وحشیانه، ده‌ها هزار نفر را در هوای سرد، با غل و زنجیر به جایی هزاران کیلومتر دورتر انتقال می‌دهیم… آنان را مبتلا به سفلیس و انحرافات جنسی می‌کنیم… بر شمار جنایتکاران می‌افزاییم… »

نظام گولاگ در دوران حکومت سیصد ساله‌ی رومانف‌ها کاملاً رسمیت داشت و از آن هم برای مجازات مدنی و هم سرکوب دشمنان داخلی وضع موجود استفاده می‌شد. به‌عنوان مثال تزارها هیچ‌گاه از تبعیدگاه سیبریه صرفاً برای نگهداری جنایتکاران استفاده نمی‌کردند. قانون سال 1736 مقرر می‌کرد که اگر در روستایی تشخیص داده شود که اقامت شخصی باعث ناراحتی و بدآموزی دیگران می‌شود، ریش‌سفیدان دهکده می‌توانستند اموالش را به نفع خویش ضبط و از او بخواهند که به جای دیگری نقل مکان کند. اگر این فرد قادر به یافتن جایی برای خود نبود، به حکم حکومتی به جایی تبعید می‌شد. نیکیتا خروشچف مشهورترین مقامی بود که از این قانون در سال 1948 استفاده کرد و اقدام به تبعید دسته‌جمعی دهقانان نگون‌بختی نمود که مدعی بود با عشق و علاقه کار نمی‌کنند. کار تبعید مردمان ناراضی در سراسر قرن نوزدهم همچنان ادامه داشت. جورج کنان (1924- 1845) پسر عموی پدر دیپلومات مشهور و سفیر آمریکا در اتحاد شوروی جورج فراست کنان، در کتاب خود تحت عنوان سیبریه و شیوه‌ی تبعید از مشاهداتش از روسیه در سال 1891 می‌نویسد: شخص نگون‌بخت ممکن است متهم به ارتکاب جنایت نباشد… اما اگر به اعتقاد مقامات محلی، اقامتش در محل یا ناحیه‌ی بخصوصی «مضر تشخیص داده شود» و یا «مغایر با آرامش عمومی» باشد بدون حکم رسمی دستگیر و از دو هفته تا دو سال زندانی می‌شود و سپس برخلاف میل زندانی به یکی از نقاط امپراتوری تبعید می‌گردد و پلیس آن ناحیه تا ده سال او را زیر نظر می‌گیرد. این‌گونه تبعیدهای اداری و سازمانی که نیازی به محاکمه‌ی قانونی و فراگردهای آن نداشت، از نظر حکومت مجازات ایده‌آلی بود در برخورد با آدم‌های شرور و بخصوص مخالفان رژیم حاکم. در روزهای نخست اجرای این دستور، بسیاری از اشراف لهستانی که به اشغال املاک و مصادره‌ی اموال‌شان از طرف روس‌ها اعتراض و شورش می‌کردند محکوم به تحمل تبعیدهای درازمدت می‌شدند. این‌گونه تبعیدهای نامشروع بعدها گروه‌های مذهبی و انقلابی و از جمله خود بلشویک‌ها را دربرگرفت. بدنام‌ترین تبعیدیان از نظر حکومت، در سده‌ی نوزدهم «ساکنان اجباری» سیبریه بودند. کسانی که در مجموع دکابریست خوانده می‌شدند. اریستوکرات‌های ممتازی که بر ضد نیکالای اول به پا خاستند. انتقام تزار از آنان باعث انتقاد شدید ملل اروپایی گردید. اعدام پنج تن از انقلابیون و اعزام بقیه در غل و زنجیر به سیبریه که شمار اندکی از آنان زنده ماندند، در واقع نخستین واکنش دولت و گروه‌های سیاسی اروپایی بود نسبت به دولتی خودکامه که پس از سقوط ناپلئون و سخنرانی آزادی‌خواهانه‌ی الکساندر اول در پاریس قدم به عرصه‌ی بین‌المللی می‌گذاشت. الکساندر گریبایدوف 224مین متهمی بود که در کمیسیون تحقیق مورد بازجویی قرار گرفت.

30 سال بعد الکساندر دوم جانشین نیکالای اول آنان را مورد عفو قرار داد و زندانیان توانستند به سن پترزبورگ باز گردند. فیودور داستایوسکی که در 1849 محکوم به چهار سال زندان و بیگاری شد، از جمله زندانیان مشهور آن دوران بود. او پس از بازگشت از تبعیدگاهش در اومسک اقدام به نگارش خاطرات خانه‌ی مردگان کرد.

گولاگ در زمان حکومت بلشویک‌ها مانند دوران تزارها صرفا محلی برای مجازات مجرمان نبود. استالین به اسیران گولاگ به چشم نیروی بالقوه‌ای‌ جهت گشودن گره مشکلات اقتصادی می‌نگریست. جمعیت ساکن نواحی وسیع شرق و ماورای شمال روسیه بسیار اندک بود و کشور از اوایل سده‌ی هیجدهم با کمبود نیروی انسانی برای استخراج معادن غنی آن نواحی مواجه بود. در نتیجه از همان زمان تصمیم گرفته شد که با وادار کردن زندانیان به کار اجباری بر میزان تولیدات بیفزایند. آنان این نوع مجازات را «کاتُرگا» می‌خواندند، خطابی برگرفته از واژه‌ی یونانی «کاتیری‌گون» به معنی «اعمال زور.» این نوع بیگاری در زمان پتر کاملاً رواج یافت و از محکومان و سرف‌ها برای تأسیس جاده‌ها و راه‌های ارتباطی، استحکامات نظامی، انواع کارخانه‌ها، کشتی‌سازی و ساختن سن‌پترزبورگ بهره‌برداری می‌کردند. پتر در سال 1722 که قدم به میانسالی گذاشت فرمانی صادر کرد که به موجب آن جنایتکاران با همسران و فرزندان‌شان باید به تبعیدگاه‌هایی در جوار معادن نقره در شرق سیبریه اعزام می‌شدند. پتر با بیگاری کشیدن از صدها هزار زندانی و سرف برای حمل صدها هزار خروار سنگ به اراضی‌یی که در سواحل بالتیک فتح کرده بود، شهری به نام خویش بنا کرد و به عنوان پایتخت جانشین مسکو نمود. او در 1721 خود را «امپراتور کل روسیه» نامید و یک سال بعد نظام سنتی جانشینی را لغو و آن را از جمله اختیارات امپراتور حاکم شناخت. در واقع نشاندن همسر دومش، بر کرسی امپراتوری در سه سال بعد از عواقب همین تصمیم بود که تا امپراتوری پُل اول تداوم یافت.

در سده‌ی 19 تعداد کاترگا به نسبت زیاد نبود. در 1906 فقط شش هزار کاترگا در حال بیگاری بودند. در سال 1916 در آستانه‌ی انقلاب تعداد آن‌ها به 28600 نفر افزایش یافت. کسان دیگری هم بودند که با خانواده‌های‌شان در نواحی تعیین شده به‌سر می‌بردند. در سال‌های 1824 تا 1889 رقمی معادل 720 هزار نفر برای سکونت اجباری به سیبریه فرستاده شدند. اکثر این افراد خانواده‌های‌شان را به همراه بردند. خیلی از این افراد در زمستان‌ها از گرسنگی و سرما می‌مردند.

در اوایل قرن بیستم از سختی مقررات حاکم بر تبعیدیان و ناراضیان روسیه قدری کاسته شد و نیروهای امنیتی و پلیس در برخورد با مجرمان و مخالفان، رفتار بهتری پیش گرفتند. تقریباً از آن پس تبعید به سیبریه باعث برباد رفتن آبروی کسی نمی‌شد. اینک گروه معروف به بلشویک شاهد رفتار دلنشینی از سوی زندانبانان خود بودند. اورجنیکیدزه یکی از رهبران بلشویک‌ها می‌گفت که وقتی در برجی در سن پترزبورگ زندانی بود کتاب‌های آدام اسمیت، ریکاردو، پلخانف، ویلیام جیمز، فردریک تیلور، داستایوسکی، ایبسن و دیگران را می‌خوانده است. بلشویک‌ها – به هنگام اسارت در دوره تزارها – در قیاس با دوران حاکمیت خودشان، بسیار خوب می‌خوردند و می‌پوشیدند. آنان حتی به آرایشگاه می‌رفتند. عکسی از تروتسکی در دست است که او را در زندان «مخوف» پتروپل در سال 1906 نشان می‌دهد که کت و شلوار شیکی به تن دارد و کراوات زده و پیراهن سفید یقه آهاری پوشیده است. فقط از سوراخ روی در پشت سر او می‌توان فهمید که در زندان است. عکس دیگری از او به هنگام تبعید در سال 1900 در سیبریه گرفته شده که پالتویی از پوست خز بر دوش دارد و مردان و زنان گرد او نیز چکمه پوشیده و لباس خز به تن دارند. پنجاه سال بعد چنین تجملاتی در گولاگ خواب و خیالی بیش نبود.
از آن‌جایی که زندگی در تبعید در زمان تزارها ناخوشایند بود، فرار زندانیان و تبعیدیان امری رایج به حساب می‌آمد. استالین خود چهار بار، و به شهادت دمیتری والکاگونف هفت بار دستگیر و تبعید شد و سه بار و به گفته‌ی والکاگونف پنج بار توانست فرار کند. یک‌بار از ایرکوسک و دفعات دیگر از استان ولگودا گریخت، جایی که بعداً به محل اردوگاه کار اجباری تبدیل شد.

اگر گولاگ را بخش جدایی‌ناپذیر تاریخ روسیه در دوران تزارها و بلشویک‌ها تلقی کنیم، باید بدانیم که اتحاد شوروی سوسیالیستی تنها کشور در سده‌ی بیستم نبود که نظام اجتماعی توتالیتر و سیستم اردوگاهی را بنیان نهاد. هر دو نظام تقریباً در زمانی مشابه آن هم در یک قاره تأسیس گردید. هیتلر از اردوگاه‌های کار اجباری استالین اطلاع داشت و استالین هم از هولوکاست مطلع بود. زندانیانی بودند که شرح کاملی از اوضاع و احوال هر دو اردوگاه را گزارش می‌دادند. نازیسم و کمونیسم هر دو از ورطه‌ی جنگ بزرگ و جنگ داخلی روسیه سر برآوردند. هر دو کشور از سال 1914 در سراسر اروپا اردوگاه‌هایی برای نگهداری اسیران جنگی خود برپا کردند. در سال 1918 بیش از دو میلیون و دویست هزار اسیر جنگی در روسیه به‌سر می‌بردند. در حقیقت بعضی از اردوگاه‌های بدنام اتحاد شوروی، در آغاز جهت اسرای جنگ بزرگ برپا شده بود.

منظور از اردوگاه در آغاز برپایی محلی بود برای نگهداری آدم‌هایی که رفتارشان مورد پسند دیگران نبود. از این اردوگاه‌ها برخلاف انواع بعدی، برای دور نگه‌داشتن افراد ناباب شهری و یا گروه‌های نژادی دیگر و جز آن استفاده می‌شد.
نخستین اردوگاه‌های مدرن نه در روسیه و نه در آلمان، بلکه در سال 1895 در کوبا تأسیس گردید. در این سال امپراتوری اسپانیا برای پایان بخشیدن به یک سلسله شورش‌ها به اجرای سیاست تمرکز مجدد روی آورد که همراه با دور کردن دهقانان کوبایی از سرزمین‌های‌شان و تمرکز دادن آنان در اردوگاه‌هایی بود که برای این کار در نظر گرفته بودند. اقدامی که باعث شد شورشیان از حمایت روستائیان و مخفی شدن در نزد آنان و مهم‌تر از همه مواد غذایی مورد نیازشان محروم شوند. در سال 1900 انگلیسی‌ها از این واژه برای توجیه اقدامات و مقصود مشابهی در طول جنگ با بوئرها در آفریقای جنوبی استفاده کردند. عنوان Kontslager که در زبان روسی تداول یافت در حقیقت ترجمه‌ی «Concentration camp» در زبان انگلیسی است که به علت آشنایی تروتسکی با تاریخ جنگ بوئرها صورت گرفت. در 1904 استعمارگران آلمانی در جنوب آفریقا به نوعی از سرمشق انگلیسی‌ها پیروی کردند و به عوض تصرف قلمرو متعلق به قبیله‌ی هره‌رو، بومیانی که در نامیبیا، آنگولا و بوتسوانا زندگی می‌کردند، آنان را وادار به کار اجباری در کلنی متعلق به خود کردند. ارتباط انکارناپذیری میان این نخستین اردوگاه‌های کار اجباری آلمان‌ها در آفریقای جنوبی با اردوگاه‌های آنان در سه دهه‌ی بعد در خود آلمان وجود دارد. به مدد همین کلنی‌های آفریقای جنوبی بود که واژه‌ی کونزنترترون‌لگر در سال 1905 وارد زبان آلمانی شد. نخستین کمیسر امپراتوری آلمان در جنوب غربی آفریقا هاینریش گورینگ حقوقدان، پدر فیلد مارشال هرمان گورینگ و مؤسس لوفت وافه (نیروی هوایی آلمان) بود. هاینریش گورینگ در سال 1933 اولین اردوگاه‌های کار اجباری آلمان را بنیان نهاد. در همین اردوگاه‌ها بود که نخستین آزمایش‌های پزشکی روی بدن انسان آغاز شد. دو تن از شاگردان دکتر سروان یوسف منگل، یعنی: تئودور مولیسون و اویگن فیشر شروع به تحقیق و آزمایش روی مردم نامیبیا و تانزانیا نمودند. پروژه‌ی اصلی اویگن فیشر اثبات برتری نژاد سفید بر انواع دیگر بود.

شیوه‌ی کشتار گروهی در دو نظام توتالیتر سده‌ی بیستم یکسان نبود. بلشویک‌ها برای نابود کردن دشمنان داخلی و منطقه‌ای از راه و روش سنتی رومانف‌ها پیروی می‌کردند که حیرت کسی را برنمی‌انگیخت. می‌شد به شهادت اِما گلدمن «در شب به اجرا گذاشتن تصویب‌نامه‌ای که اعدام را در روسیه ملغی می‌کرد، پانصد نفر را به‌دار کشید.» و آن را ضرورت انقلابی و لازم خواند برای ماتوشکا روسیا، و یا قربانیان را در جنگل کاتین به صف کرد و پس از شلیک از پشت به کاسه‌ی سرشان، بیرون از اردوگاه‌ها خاک به روی‌شان ریخت. فراگردی که آلمانی‌ها آن را «غیر صنعتی» می‌دانستند و درخور نژاد غیر متمدن روس و اسلاو. هر چند آثار قلمی جدیدی در دست است که روس‌ها در پاره‌ای مواقع از بخوری تازه‌یاب و گاز مانند و سمی برای کشتارهای دسته‌جمعی استفاده می‌کردند. در بیشتر اردوگاه‌های روسیه زندانیان به هنگام قطع درختان جنگلی و یا از سرما در معادن طلای کولیما ویا از گرسنگی در سلول‌های انفرادی جان می‌باختند. گولاگ و بوخنوالد به رغم همه‌ی تفاوت‌ها خاستگاه روشنفکرانه و تاریخی مشابهی داشت. قربانیان آلمانی از شقاوت و بی‌رحمی جان می‌باختند و جان‌باختگان روسی از یأس و ناامیدی. آنان در آشوویتس از گزند گاز می‌مردند و در پچورا از سوزش برف و یخ؛ یا در جنگل‌های متعلق به نوادگان ژرمن‌ها سر به نیست می‌شدند، یا در سرزمین‌های هرز و لم‌یزرع سیبریه. آن‌ها یا در ریزش خروارها سنگ معدن می‌مردند و یا در قطار مخصوص حمل چهارپایان، اما هر مرگی داستان و روایتی داشت از آن خود قربانی.

مشاهده وضعیت کتاب

اکتبر 17, 2019

کدام کتاب؟ موضوع: کوانتوم

اکتبر 17, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *