حراج!

شعر عاشقانه برای آزادی

اشعار این مجموعه برگزیده ای است از دفتر “شعرها “و “آزادی بیان”، سروده “اریش فرید “( ۱۹۲۰ـ ۱۹۸۸)، شاعر آلمانی زبان و اتریشی الاصل .در آغاز کتاب عکس هایی از دوران کودکی و جوانی “فرید “به چاپ رسیده، همچنین مختصری از شرح حال وی درج گردیده است .در بخشی از کتاب آمده است” : این نویسنده آزاد اندیش، تمام عمرش را با تهور و اراده استوار، علیه نازیسم و بر ضد دیکتاتوری موضع گیری کرد …فرید که از سال ۱۹۴۶، با شروع چاپ آثارش، به عنوان شاعری آزادی خواه مطرح شده بود، با انتشار دیوان های شعر و رمانش، به شهرت به سزایی رسید .او به خاطر آثار ارزشمند انتقادی اش، و به خاطر اشعار غنایی و عاشقانه اش، جوایز ادبی گوناگونی از مجامع هنری دریافت کرد
225,000 ریال
حراج!

قصه های پند پیران – مانند دل‌های پیغمبران

« قصه‌های پند پیران» تصحیح و بازنویسی‌ای است از کتابی عرفانی با نویسنده‌ای مجهول با بازنویسی شهاب‌الدین عباسی. این کتاب شامل ۱۷۷ حکایت است.

از نام مولف و این که اهل چه شهر و دیاری بوده اطلاعی در دست نیست. حتی نسخه‌ای که مبنای کار بوده فاقد عنوان است و مصحح کتاب آن را بر پایه تعبیری از خود مولف در آغاز کتاب، «پند پیران» نامیده است. مصحح کتاب، از نشانه‌ها و اطلاعات بسیار محدود کتاب احتمال داده که مولف از پیروان سنت و جماعت، و شافعی مذهب بوده است.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

مردی بود از بزرگان او را وهب الوردالمکّی گفتندی، و هیچ چیز نخوردی تا اصل آن ندانستی. وقتی به مکه بود به نزدیک کوه صفا، قُوصَره‌ای۵۴ خرما نهاده بودند و می‌فروختند. خواست تا خرما خَرَد. از فروشنده پرسید که: «این خرما از کجاست و از که خریدی و از کدام باغ است؟»

چندان بگفت که آن مرد را ملال گرفت.

گفت: «ای جوانمرد، چندگویی؟ اگر خواهی خریدن، بخر، وگرنه آسان کن.»

گفت: «می‌ترسم که از جایی ناواجب آورده‌ای.»

مرد گفت: «این نان که می‌خوری گندم‌اش از مصر آورده است. و در مصر حلال کجاست؟ چرا اندر نان احتیاط نکنی، اندر خرما احتیاط کنی؟» وهب الورد گریان گشت و گفت: «خدایا، بر من گواه باش که هیچ طعام اندر دهان نگیرم تا آنگه که مردار بر من مباح باشد.»

پس از هر سه شبانروز روزه گشادی و یک قرص در پیش نهادی و گفتی: «الهی، دانم که این از آن مردارْ حرام‌تر نیست، و تو می‌دانی که کار من بدان جای رسیده است که از گرسنگی مردار بر من مباح است. بار خدایا، به رحیمیِ تو مرا عفو کنی و از این قرص مرا نپرسی روز قیامت.» این بگفتی و این قرص به آب‌تر بکردی و بخوردی و می‌گریستی و می‌گفتی که: «خون مردار می‌شمرم و به بیچارگی می‌خورم.»


360,000 ریال